سـِـپُردَمـ دَستـــِــ آسمــآن ...
خـــُــدآ بخیر کـُـنَـد ،
بآرآن اِمشَبــ رآ ... !!!

امروز از همون روزایی بود که دل تنگ شدم . . .
بی اختیار . . .
روزی که بازم میخواستم از خودم فرار کُنَم . . .
امروز صبرم لبریز شـــد !!
اشکام سرازیر شــــد !!
امروز دلم اغوش خدا رو میخواد . . .
خستم . . . دیگه نمیخوامـ با ادما زندگــی کُنَمــ
ادما با شماهام . . . خستم کردید . . . بسه . . . بس
خدایا پس کی میای پشم ؟؟! کی منو میبری پیش خودت ؟! کی میشه فقط من و تو باشیم ؟؟!!
کِـی میشهـ دلمـ دیگه از ادما نگیرِ ؟
خدا من خستم دیگهـــ , تو فقط یِ بـار بیآ اینجا , میدونَمـ توهَم خسته میشـی از ادمات !
یــا منو از این دنیا بگــیر یـا دل و احساس منو ازم بگـیر . . .
میدونی ؟! میخوام سنگ بشَمـ
اولین باریست که ارزوی سنگ شدن دارَم !
یِ راهی نشونم بده که بِرَم !
دیگه مزاحمت نمیشم !

+ سر درد هـایِ عصبـی !
چیزی که تاحالا تجربش نکرده بودَم !
+ بهم نگید این حرفا چی بود !!
که میگم حرفهای دل زخمیم بــود !
+ دلم هوای ایـرانــَمـ را کردـه !
زنگ اول و دوم رفتیم فیلم دیدیم
بعدم دیگه معلما نیومدن سر کلاس :))))
اینقد خوش گذشــت :))
زنگ اخرمـ اومدـن گفتــن فردا میریم اُردو کتاب نیاریِد :))
ماهَم از خدا خواسته :))
من که داشتم ذوق مرگ میشدم چون هم امتحان تاریخ هم IT داشتیمـ
کنسلید امتحانا :)

رفتیم خونه یِ پادشاه دیدیم
اینقد گنده بــود خونش
دسشویی از طلا بـود
حالا همه رفتن تو کف اتاق خوابا و مبلمان من دونبالِ جا مخفی ها میگشتَمـ :))
اخرم پیدا نکرم D:
تلاش بی فایده بـود
البته الان پادشاهشون دیگه اونجا زندگی نمیکنه . خونشو عوض کرده
اما خیلی خوجل بــود :)
بعدش رفتیم تو باغ با لیسا و ساشا و جین و سینتیا عکسیدیم
بعدم رفتیم موزه
چقدم من از موزه خوشم میاد :|
همه ی چیزایی بود که توی موزه مِلآکآ هَم دیده بودم
حوصله ی موزه رو نداشتم :|
بعدم برگشتیم مدرسه
لیسا برای جین و ساشا و من ساندویچ جلبک اورده بود D:
ساندویچ خودمو ازم گرفت . جلبکرو داد بهم :|
اولش که خوردم داشتم بالا میاوردم D:
لیسا میگه خوبه / میگم عالیه :))))
بعدش کم کم عادت کردم :))
مث اون دفعه ای که برای تولد جین رفتیم ی رستوران ژاپنی بعد برای من اب جلبک سفارش دادن :)))))))
اونم دو لیوان :)))))
بعد از ناهار رفتیم سالن
جسینتا عصبانی بود :|
یهو عین بمب منفجر شد
که یکی از شما توی موزه اب ریخته . مسیول اونجا به معلما گفته ببرید بیرون بچه هاتونو
خجالت بکشید میایید مدرسه اینترنشنال که فقط بگید میام اینترنشنال اون وقت بچه های مدرسه دولتی
بهتر از شما رفتار میکنن . خجالت نمیکشید زنگ زدن به ما گفتن دیگه بچه هاتونو نیارید موزه ؟
اوخ . بد جور عصبانی بووووووووووووووود
1 ساعت داشت سرزنشمون میکرد . البته فقط کلاس 8 نبود . کلاس 6. 7 . 8 رفته بودن
اونیکی معلمم اومده میگه :
من طی بیس سالی که معلم بودم ندیدم مدرسه ای از موزه پرت شه بیرون
:))
بعدش جسینتا گفت چرا موبایلاتونو بردید ؟
نود درصد بچه ها موبایلاشونو برده بودن
یهو گفت اونایی که موبایل برده بودن بلند بشن
منم از اونجایی که نمیتونم دروغ بگم یهو بلند شدم :|
لیسا و جین و ساشا و سینتیا و 2 تا از بچه های دیگم بلند شدن اما بچه های دیگه که موبایل برده بودن بلند
نشدن . جسینتا گفت از بین شماها یکیتون با موبایلتون زنگ زدید اونی که زنگ نزده وایسته بقیه بشینن
همه نشستن بجز یکی از بچه ها . جسینتا موبالشو گرفت s3 داشت
گریه کرد
:))
بعدم جسینتا همه ی بچه های 6 . 7 . 8 تنبیه کرد :))))
گفت باید تا اخر مدرسه همینجوری بشینید چشماتونم ببیندید
منم داشتم میمردم . پام خواب رفته بووووووووود :|
ده مین مونده بود به زنگ یکی از معلما اومد برامون فیلم گذاشت نجات یافتیم :))
بعد از مدرسه میخواستم برم از جسینتا ی سوال بپرسم . جرات نداشتم
بالاخره دل زدم به دریا رفتم پرسیدم . اونم با لبخند جوابمو داد :)
بعدم زنگیدم مامانم داشتم میگفتم جسینتا چی گفت
یهو جسینتا اومد پستم گفت : اها جسینتاااااااااااااااا
نزدیک بود سکته کنم .
بعد گفتم : میس جسینتا
از کنار افیس داد زد گفت حالا شد میس جسینتا
داره بچه هارو میبره نپال . ده روز نیست :(
دلم براش تنگ میشه :(
بعدم بابی اومد
عطین و عرشیا رو رسوندیم خونشون . ونشون رفته بود
بعدم برگشتیم خونه
دوشنبه امتحان BIO دارَم :|
معلم BIO خیلی سخت گیره و جدی . همه بچه ها ازش بدشون میاد
اما من ازش خوشم میاد :))) نمیدونَم چِرآ
میگه هرکی سر کلاس بخنده فِلِش میکُنَم ..
هیچکی هیچی نمیگه سر کلاسش حتی وقتی سوال میپرسه :)))))
سهشنبه امتحان IT , HISTORY دارَم :((
جمعه امتحان MATHS داشتَمـ ... عآلی بـود :)


حسِ نوشتَن ندارم این روزا !!!
اینجـا خیلی شلوغه .... خیابوناش نـه ! دل ادماش !
خوبَم . . . بغضمو با این کلمه قورـت میدَم !Bazi vaghtam , ye chizi toro yade chizI ke nabayd bendaze mindaze
Bazi vaghta boghz mikoni ... Bi elat
Amma vaghtae ke nmituni elate narahatito baraye kasi tozih beDi , badtarin vaghtast
Labkhandhaye zoOraki ham daste kami az un vaghta nadaran :((
+ in roOza niaz be moraghebat daram !
Ba har harfi mishekanam
اینقد گریه کَردَمــ .... تویِ ماشین 15 مین خوابم برد فقط !!!
بعدش تا ساعت 4 صبح فقط گریه میکردم :(((((((
میزم شده پـر از عکساـش ....
تویِ فرودگـآـه وقتی بغلم کرد یهو بغضم ترکـید , حتی نتونستم ازش خدافِظـی کنم
سرِ پلهـ هــآ براش دست تکون دادَم :(((((((
کـاش میشُد بِرَم پیشش . یا اون نمیرفت
2 تا کارت براش درست کرده بودم . یدونش برای تبریک عید بود
یکی شم عکس خودمو خودشو زده بودم توش !!!
با یِ عالمهـ خاطرـه یِ قشنگــــ و به یــاد موندَنی :)
وقتی رسید فقط زنگ زد گفت رسیدَم . چهره ی خوابالودِشَم خوشگل بـــود D:

+ از جمعه مدرسه هـایِ نکبت بـاز میشَن :(
+ امتحانایِ ایرانی ُ چیکــار کُنَم :(((((((
+ خیلی سخته . من هیچی از دسایِ ایرانی نمیفهمم . 20 باز باید یِ جملرو بخونم :))) از بس سخت توضیح
داده . مخصوصا حرفه و فن :O تازه از دیشب فقط 20 صفحه خوندَم !!!
+ مادر جون و دایـی هَم امـروز برمیگردن ایران :(
بــی حِـس شُدَمـ
از درد , بغض
فقط گــاهــی , خط اَشکـی میسوزآنَد صورَتَم رآ !!!!
براي تولدم به مامي گفتم جشن نميخوام . در عوض با دايي جان ها ميريم گنتينگ :)
به اين پي بردم هيچي بيشتر از بيرون رفتن با دايي هاي عزيزم بيشتر حال نميده :)
دلم براي بابابزرگ بازم تنگ شد :(
ديشب باهاش حرف زدم . اشكام همينجوري ميريختن .....
دلم عجيب تنگ است .....
سعي ميكنم همه چيو فراموش كنم .....

اغاز دوباره ام مبارك !
بالاخره شد 92 !!!!
چرا حسش نی !؟ نمیفهممـ :|
لحظه سال تحویل من جلو اینه بودم ..... دایی هم داشت موهای بنده رو سشوار میکشید :)))))
زورش گرفته بـود میگفت میکشمت بهار من باید تا اخر سال موهایِ تورو سشوار بکشم ؟!! :)))
بعدشم که اهنگ گذاشتم و خواننده شدم :))))))
بعدم همگی رقصیدیمـــــ :) زندگیدیم ایران به بابی بزگ جواب نداد :(( منم بغض کرده بودن .
باز دلم براش تنگ شد
بعدش رفتیم بیرون شام ( سال تحویل ساعت 7:1 به وقت مالزی میشد ) سر میز شام داشت خوابم میبرد
دایی کلمو گرفت بالا :))))))
فرداش رفتیم afamosa بابی برای 1 شب اونجا هتل گرفته بود
رفتیم نمایش cowboy فرداشم رفتیم water world
اونجا بنده گریه کردم :O اخه خستم شده بود بعد توی استخر روی یکی از تیوبا نشسته بودم
داییی های محترمه رفته بودن بیرون منو گذاشته بودن اونجا :| بعدش یک سری پسر مث اون دفعه اونورا به
قصد کرم ریزی ووول میخوردن منم ترسیده بودم :)))) یهو جیغ زدم بابااااااااااااااااااااااااااااا بعدشم شروع کردم
به گریه کردم . اما خوب فقط اشک میریختم . پیدا نبود . بعد که بابا اومد هی میگفت چرا گریه کردی ؟ چیزی
شده ؟ چی میگفتم ؟ گفتم نه فقط ترسیدم ... اما مامان فک کنم فهمید چون اوندفعه هم سر همین قضیه
گریه کرده بودم . رفتیم بیرون . مامان به دایی گفت چرا تنهاش گذاشتیم ؟ داشت گریه میکرد .
نمیتونست بیاد اینطرف . دایی کوچیک هی مسخره بازی درمیاورد بخندم ... دایی بزرگتر بغلم کرد
بوسیدم گفت دیگه گریه نکنیا . بعدم همگی باهم رفتیم رستوران ناهار
مامان هم بغلم کرده بود . دایی کوچیک میگفت بیا دیگه همینه لوسش میکنی بر هرچی میزنه زیر گریه
بعدشم که نشستیم توی ماشین من و دایی کوچیک داشت دعوامون میشد :)))))))))
دایی بزرگتر اومد وسطمون دعوامون نشه :)))))))
نزدیکای kl خوابم برد
دایی بزرگتررو یِ جور خاص میدوستم :) :×
صبح هم پاشدم باز دایی کوچیک سر به سرم میذاشت -.-
+ دلم امروز گرفتهـ ...
+ قالب وب شد مشکی ... هروقت خواستم میشه سفید
+ حالم دست خودم نیست ...
+ کاش دایی کوچیک برنمیگشت امریکا :(((( بعد از 2-3 سال اولین روز عید دیدمش :)
+ چندروز دیگه تولدمه ... احساس مرگ دارم این رواز
هم خیلی خوشحالم هم دلم گرفته :(
بابابزرگ نمیاد باهاش :(
الان بابی زنگ زده بود ایران . با بابابزرگ حرف زدم
البته قبلش با دایی حرف میزدم امما فک کنم بابابزرگ نذاشت دایی حرفش تموم شه ! گفت گوشیو بده من
باهاش حرف بزنم :)
اخ . دلم تنگ شده بود برا صداش ... با تمام اشتیاق باهاش حرف میزدم
امما وقتی گفتم : با عزیز نمیایید ؟!
اروم خندید و جواب منفی داد
بغضم داشته پاره میشد .....
گفتم چرا اخه ؟ من دلم براتون تنگ شده :(
فهمید دارم گریه میکنم ..... بابا هم جلو در اتاق ایستاده بود . فک کنم اونم فهمید
دلم خیلی تنگ شده ... برای همه .... دلم ایران میخواد ....
دلم همه اون شبایی که همه باهم بودن میخواد
همه ی اون لحظه هایی که با خپل تا لحظه ی سال تحویل مدل سفره ی 7سین رو هزاربار
عوض میکردیم ُ میخواد . . .
دل تنگم یِ عالمه گریه میخواد !

این هفته امتحانامــــون شـــروع میشهــــ
امروز نتونستم زیاد درس بخونم .... سرم گیج میره
دعا کنید بچه ها ... لطفا
بدترین روز عمرم بود :(
ایپدم هنگیده بود .... یهو قفلید .... نه خاموش میشد نه هیج :((
منم با اون هنگیدمـ اصلا نمیدونستم چیکارش کنم ....
زنگ زدم مامانم میگم من یِ کاری کردم میگه چیکار ؟
یهو اشکام سرازیر میشن : ایپدم هنگیدِ مامان اگه درست نشه منم دیگه درست نمیشم . مامی زود بیا خونه
نشستم گریه کردم ... مثلا میخواستم sci بخونم ... نشد دیگه !
امروز صب هم نرفتم مدرسه .... نمیدونم چرا .... امما نرفتم !
به مامی گفتم میشینم خونه درسامو میخونم اما مدرسه نمیرم !
امروز صب به دایی pm دادم ایپدم اینجوری شده میگه بذار شارژش خالی بشه reset شه
من :چجوری خالی بشه ؟!
واقعا هنگیده بودم :)))))
دایی: عزیزم روشنش بزار شارژش میره
من : اهان اوکی :)))))
دایی : spring bresketun keye ?!
من : 20 of march
=> دایی 19 مارچ میاد مالزی :)
عالیه . . . تا 2 ساعت تویِ کفش بودم . . . قرار بود بعد از 3 سال دوباره ببینمش :)

+ ایپدم درست شد ....
دنیا رو بهم دادن :D
+ دیشب خوابتـو دیدَم :)
+ 2 شبِ به خوابم میایی :)
+ یعنی واقعا امروز دلت برام تنگ شده بـــود ؟! :O
+ هنوز دوستت دارم

دیـــروز ولنتاینِ لعنتــی بـود :|
اَه . . . چقد بدمـ میاد از ولن :|
مریمـ . لــیسـا . عطریــن بهم کادو دادَن . .
عطرین به من و یاسـی و مریمـ
مریمم فکر کنم فقط به من :)))))))
یـاسـی هم امروز برام یِ خرس خَریــد :)
کادویِ یاسـو خریدمـ امــآ چون امتحان داشتَمـ نتونستم امادش کنم :|
کادویِ همــرو 2شنبهـ میدَم
البته کادویِ 1 نفر فقط از ته قلبمِ . . . اونم کادویِ خودَمــ :))))))
اخه مامـی گفت ولنتاین به کسی که واقعن دوسش داری و میپرستیش باید کادو بدی
منم دیدم فقط خودمم که دیوونه وار عاشق خودمم !!!!!!!!
به مامان میگم پس یعنی میریم برا خودم کادو بخرم ؟!
خندید و گفت اره !
گفتم پس اون کارت خیلی بزرگ رو بخرم برا خودم ؟
بازم میگه اره !
ولنتاینِ تلخـی بـــود !
عصابمـ خورد بــود وسطایِ زنگ دلم میخواست گریه کنَمـ :|
بالاخره امروز وقتی تنها نشسته بودم تویِ fitting roOm یِ دل سیـر گریه کردم .....
دیروزم قرار بود بعد از مدرسه بابی بیاد دونبالم که بعدش برم بیرون
امما من صب فقط همینجوری گفتم بعد از مدرسه بیا دونبالم بریم بیرون
اما مامانِ یاسـی اومد !
دیگه داشتم دیوونه میشدم :|
اومدم خونه به مامان میگم قرارنبود امروز بابا بیاد دونبالم ؟!
میگه براش کار پیش اومد با کسی قرار داشت ....
میگم : یعنی قرار من هیچ اهمیتی نداره ؟
مامی زنگید بابی , گفت چرا صب بهار بهت گفته بعد از مدرسه بری دونبالش نرفتی
بابی هم گفت کی به من گفت ؟ باور کن اگه گفته باشه . اگه بهم میگفت میرفتم
دونبالش
گفتم : گفتما اما خب صب که از حموم اومدم گفتم شما داشتید صبحونه میخوردید
متوجه نشدید
گفت : فردا زود میام خونه بریم بیرون :)
امروز سر کلاس science اینقد خندیدیم
من که هیچی نفهمیدم :))))))
فقط میخندیدم و خندمو کنترل میکردم
اخرشم تنبیه شدیم کل کلاس به مدت 10 دقیقه ایستاد همه دستا بالا و چشما
بسته :)))))))
واــی !!!! یکی از دختـرا هم با کیفش از کلاس شوت شد بیرون :)))))))))))))
فقط میخندیدیم ! حالا اونم بجای اینکه بگه ببخشید کیفشو گرفته دستش جلو در کلاس رژه میره و میخنده
منم امروز واکسن زده بودم :| دست چپم درد میکرد نمیتونستم ببرمش بالا
معملممون میگه اون دستتم ببر بالا ! میگم واکسن زدم ! میگه حالا سعی کن میتونی :))))))))
اخرش که نشستیم معلمموم ( یِ اقایِ افریقایــی ) اون ختتررو صدا کرد بیاد داخل
یهو افتاد =))))))))))))))))))))))
کلاس رفت رو هوــا !!!! خداروشکـر زنگ خورد وگرنه 10 مین دیگه هم باید
میاستادیم =))))))
لیسا هم عادت داره وقتی میخنده میزنه به دست چپ من !
حالا اون وسط یهو زد به دستی که واکسن زده بودم
منم جیغم رفت رو هوا :))))))))))
+ کاش همیشه بابالنگـ دراز من بـودـی !!!!!!
+ دلم میخآد بهت بگمـ دوستـت دارَمـ , دوستـت دارَمـ
+ اخر نا مردیِ من فقط به تو فکر کنم و تو حتـی دیگه منـو نشناسـی :(
+ ولــی مطمینَمـ هیچکـس مِثِ مــن اینقــَد خاص دوستت ندارـه
Az hamme addamash ,
Cheghad az valentine baddam miad .... Kash zudtar tamum she :(
Khoda mano bokosh ham khodamo , ham khodeto rahat kon ....
Ta key bayad bekhodam beggam farda ye ruzze dgast ?
To ke nmibini ... Hichio !!¡¡!!¡¡!!¡¡
نَـــفَـس ،
شایَــ ـد دلیـــلی باشـــد
براـی زِندِگــی ،
اما بــی شَــک
” تـــــو “
بهانه ـیِ آنــــی

تا هفته قـبل ماماـن رویِ مخ بابـی کـآر میکرد ما برگردیمـ ایراـن
بابـی هزارتا بهونه میاورد و فقط میگفت نه !
منمـ پـامـو کردم تویِ یِ کـــفش که بایَد برگردیمــــــــــ
پری روزَمـ سرِ همین مسیلهـ با مامـی حرفمـ شــد :|
میگه همینهـ که هست یرانم فعلا بـی ایران !
میگم چرا میگه .......
اَه .
:) امـا چیزـی که خوشحالَمـ میکنه اینکه 13 اسفند مادر جون میــــــــــاد مالزـی
:(((( و چیزی که همه چیارو خراب میکنه اینکه بابی بزرگ باهاش نمیاد
:) و چیز دیگری که باز بسیار خوشحالمون میکنه اینکه دایـی جان هم از امریکا تشیف میارن
:) و دایی کوچیک هم شاید بیاد
:)) هورآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
=))))) یِ عالمه نقشه در ســــَر دارَم
:))))) امروز اسپـــورت دِی بود منم شرکت نکرده بودمـ خونه میباشیم
دیروزم تمرین برای اسپـــورت دِیبود . بازم نرفتم
:)))))))) فردا هَم کلا مدرسه تعطیلِ
:)))))))) کلا 7 روز پشت سر هَمـ تعطیلَم
:))))))))چون 2 شنبه و 3 شنبه همـــ عید چینی ها میباشَــد
مامـی حسابـی عصبانیِ میگه این چه مدرسه ای شد ؟! همش تعطیلید ! اگه اینجوریِ من مدرستو
عوض میکنم
منم گفتم اگه میخوای عوض کنـی بفرستمـ ایران, اصلا تنها میرم !!!
:))))))))که با چشم غرـه ی مامـی روبـرو شدَمـ !!!!!!!!
دیشَــبَم آیپَدَمـ دستم بــود . . . . . . رمان میخوندَم
هَــــــم بـــازـی میکردَمـ . . . . . .
بابـی گفت برو بگیر بخواب اینقد از این بازیا نکن معتادش میشی دیگه هیچی !!!!!
حالا هی میگفت من گوش نمیدادَم اخرش گفت wifi رو قطع میکنم
دیگه دست از بازی کشیدَمـ . . . . . . داشتم رمان میخوندم یهو زدم زیر خنده
یهو بابی برگشت گفت بیا ! اینم نتیجه این بازیا !
=))))))) یهـو با مامی 2 تایـی زدیم زیرِ خنده
مامی گفت به چی میخندی ؟! رمانو بهش نشون دادم !!!!!
دیگه دیدم اوضاع خیتهـ گفتم من رفتم بخوابم ! شب بخیر
=))))))))))))
دلَمــ همه یِ اون روزآ رو میخواد . . . . . .
فک کنَمـ نمیشه نظر گذاشت ~ وبِ خودمُ میگَم . . . . . . نمیدونَمـ چرا
امتحــانــا در کل خیلی خوبه
اگه یِ کلمه انگلیسی وسط جمله ها باشه ... کلا بهم میخوره :(
eAsy cOme . . . EasY gO !!!!!!!!
. . . . . .

خب. . . . رفتیمـ بیرون
با یــاسـی اینـا و خانوم محجوب اینـا و پارسا اینا و امیرعلی اینا :)))))))))))
اول ما و یاسی اینا و پارسا اینا رسیدیمــــ
اولـش خیلی بـد بـود هیچکـی نمیدونست چیکار کنه =))
بالاخره با یاسی رفتیمـ عکس انداختـیمـ بعدمـ بقیه رفتن باغ گردـی
من و پارسـا رفتیم بدمینوتــون بازی کنیمــ
جونَمـــ صدرا ( داداش پارسا ) چقدر بامزه بوووود. . . . خیلی ازش خوشم میاد کلا توی عالم ما ادما
نیست :) از این ادمایی متفاوِتیِ که من عاشقشونَمـ :)
یاسی نمیدونم چش بـود :( بخاطرِ همین من مجبور بودم همش با پارسا بازـی کنم
پارسا هم پسر باحالـی بـود :) خدایی خیلـی پایهـ بـود میگفتم بیا بازی میومد . میگفتم بسه میگفت باشِ
و البته که من پاریس صداش میکردم :))))) D: نمیدونم چــرا !!!!
بعدشم که خانومـ محجوبـ اینا اومَدَـن . . . . برخـی ها به جمع اورـی میوه رفتند :))
و من همچنان عین ِ چـی داشتَمـ با پارسا بدمینتون بازـی میکردم . . . . :)))))))))
بعدم که یاسی اومد و رفتن سگـارو دیدن . . . .
بعدم نــاهــار خوردیمـ . . . . من و صدرا کَل مینداختیم =)))))))
بعدم امیرعلی اینــا اومَدَن . . . .
بعدمـ من رفتم لباسـامو عوض کردیمـ میخواستیم بریمـ رودخونهـ ابــ بــازـی . . . .
امـا من نمیدونم یاسی چشـ بـود که بیحـال بــود . . . .
با یاسی رفتیم تویِ اب پارسا اونجـا بـود. . . . شروع کردیم به ای پاچیدن بهم دیگه :))))))))
و من غرق در لذت بودَمـ . اونم فقط بخاطر مامانَمـ بـود اگهـ رو مُخَمـ کار نمیکرد محال بـود در اون وضعیت
بتونَمـ اینقد شاد باشَمــ :)
و من به حرف مامانم رسیدمـ که میگفت میتونـی همیشه لذت ببرـی و خوش باشـی اگر خودت بخوای :)
بعدم مامانَمـ و خانوم محجوب اومدن نشستن اون گوشهـ و من و یاسی نقشهـی خیش کردنشونو کشیدیم
:)))))))))
مامان منم کم نیاورد اومد خیسمون کرد ولی بازم من یکی کم نیاوردم :))))
سنگایی اونجا خیلی لــیز بودن منم همش پام سـر میخورد و فهمیدم از فردا کل پاهام کبودِ :))))))
بعدم مامان یاـسی اومَد و اونو هم خیس کردیم و اونم روم اب ریخت :))))))))
بعدم یاسی رفت نشست رویی یه سنگ
من و مامانم و خانوم محجوب و داداش یاسی و صدرا و پارسا نشستیم دورِ هم یه عالمهـ اب بازـی کردیم
منم مثلا میگروفون گرفته بودم دستم داد میزدم : من و ین همه خوش بختی محاله محاله :)))))
و مامانم با لبخندش نگاهم میکرد :)
بعدم دیگه کم کم اومَدیمـ بیرون لباسا رو عوض کردیم
منم که از رو نمیرفتم رفتم دوباره با پارسا بدمینوتون بازی کردیم :))))))))
یاسی و امیرعلی و علیرضا و فنچ ها هم اونطرف بودن . . . .
امیرعلی و صدرا زیاد دعواشون شد :|
بعدشم که بابام اومد مثلا بهش گفتم بیا والیبال ! من پنجه میزدم بابـی با پا جواب میداد :))))))))
توپ میرفتم اسمون هفتم برمیگشت من ساعــد میزدم :)))))))))))))
بعدم همهـ اومدن وسطــی بازی کنیم . . . .
یِ بازـی عالــی به تمام معنــا . . . .
یِ روزِ خوب و به یاد موندنــی . . . .
بعدشم رفتیم عصرونهـ خوردیمـ . . . .
دیگه شب شده بــود . . . . ولی من پرروتر از این حرفـا بودَمـ بازم رفتیم با پارسا بدمینتون بازی
کردیم :))))))))))) امـا در تعجب بودَمـ چجوری هنــوز خستم نشده بود :O
بعدم دیگه کم کم قصد رفتن پیدا کردیم :))))))
خدافطـی کردیم و سوار ماشین شدیم
موهامـ هنوز خیــس بودن پنجرهـ ی ماشیـن رو دادَمـ پــایین . . . . هوا عالـی بــود
باد میزد به صورَتَمـ هنــوز سرماخوردگیم خوب نشده بــود اما اهمیت نداشت . . . .
مهم این بود که من از اون کار لذت میبردم :)
حتـی اگـر قرار بـود فرداش مریض شَمــ !!!!!!
من یاد گرفته بودَمـ از هرچیـزی که هست تا موقعـی که هست فقط لذت ببرمـ :) . . . .
دیگه کمـ کم خوابَـمـ بــرد . . . .
وقتـی بیدار شدم که رسیده بودیمـ
تا رسیدَمـ تویِ اتاقمـ ولــو شدمـ رویِ تختمـ
اما قبل از اینکه چشامـو رو هَمـ بزارمـ موبایلمو برداشتَمـ به صفحش نگــا کردم
عکس من و .... بود کسـی که 1 سـالی میشد ندیده بودمش . . . . کسی که
ارزوی دیدنش رو داشتَمـ .... کسی که عشق بین من و اون کسی بغیر از مامانم درک نمیکنهـ
کسـی که هر لحظه دلتنگش هستَم . . . . . . . .
+ الان دقیقـا دارم از دست درد و گردن درد میمیرم :))))
+ میخوام مامانمـو راضی کنم بهش زنگ بزنم چون دفعه قبل که باهاش حرف زدم هم من گریه کردم
هم اون مامانم گفت دیگه نمیذاره باهاش حرف بزنم :((((((

امروز از پله ها میرفتم پایین . . .
دیدم یاسی گریه میکنه . ..
یه دوسش گفتم چی شده
گفت مریم یه حرفی زده اینم داره گریه میکنه !
نمیدونم چرااااا امما احساس بدی بهم دست داد وقتی گریه میکرد .... انگار غیر ممکن بد دیدن گریه هاش :(
عصبانی شدم خفننننننننننننننننننن :[
رفتم بالا جلو ددرس کلاسشون شایان و امیرعلی اونجا بودن , فقط تونستم بگم مریم کو ؟!
اوناهم گفتن چی شده ؟ منم خودمو کنترل میکردم چیزی بهشون نگم !!!! :O
رفتم دیدم داره میره پاییین ... خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم امما چشای یاسی و اشکاش نمیذاشت
گفتم : چی گفتی به یاسی ؟
گفت : هیچی
گفتم : میگم چی گفتی که اینجوری گریه میکنه ؟
گفت : من اصلا با یاسی حرف نزدم
یهو سرش داد کشیدم ( البته نه خیلی بلند , ولی خب از اون دادا بود ) : خجالت بکش
بسه بهت میگم چی بهش گفتی که اینجوری گریه میکنه ؟
با بغض گفت : سرم داد نزن هیچی
احساس میکردم تمام بدنم میلرزه از عصبانیت
دوسایِ یاسی پیشش بودن رفتم گفتم یاسی مریم بهت چی گفته ؟
گفت : نمیخوام ببینمش
اخرم مریم زد زیر گریه ! اما عصبانی تر از این حرفا بودَم
فقط تونستم دیگه ساکت بمونم ... فضار دندوتام روی لبم ... !!!!
بعدشم با خودم فقط فک میکردم که چرا نمیدونستم یاسی رو اینقد دوست دارم ؟! :O D:
+ سر کلاس جسینتا و بازم خنده :)))
+ زنگ ریاضی که همه خواب بودن :))))
+ فردایی که لیسا میره بیمارستان :((((((((((((((

+ واــــی نگاش کُـن D:
HArRY :)

+ تو از احساس من چیزـی نمیدونـی داری منو میرنجونــــی !!!!

+ایا میداینستیــد taylor دوست دخترِ harry ِ ؟!!!

+ عاشِقِ کریسمسَمــ !!!
+ بی صـبرانهـ منتظِرِشَمــ :)
+ مـَن خوبَمــ :)
+ portDkson ! خوش گذشتـ !!!!
اگر روزی داستانـَمــ را به کسی گفتی بگو:
تــنهــا بود اما کسی را تنها نگذاشت.
دلشــکـسـتـه بود اما دل کسی را نشکست.
کوهـ غَمـ بود ولی کسی را غمگین نکرد.
وشاید بد بود ولی برای کسی بدی نخواست . . . :(
+ دنیـــــــــــا . . . بسهـــ . . .
+ خستَمــ کَرد ـــی !!!
+ آهنگــــ رضا صادقــی ~ بازگشت بهـ 1 سال پیش :((
+ خدا . قرـار نَــبود تــا اخَرِـش باهامـ باشـی ؟! ~ نـرو !
~ در استانهـ یِ دلتَنگــی !!!
